X
تبلیغات
خام بدم، پخته شدم، سوختم

خام بدم، پخته شدم، سوختم

کتاب

شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گریه روبرو  عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد:
من عاشق او بودم و او عاشق او ...

 

 

خوب نمایشگاه کتاب هم شروع به کار کرد و بهانه ایی شد برای یک پست.

میخوام اینجا یه سری کتاب رمان غیر فارسی و داستانی  معرفی کنم واسه اونایی که دنبال خوندن رمان و داستان درست حسابی اند.

 

سقوط / آلبر کامو

 

بیگانه / آلبر کامو

 

هویت / میلان کوندرا

 

هرگز رهایم مکن/ کازئوایشی گورو

 

غرور و تعصب / جین اوستین

 

آناکارنینا / لئوتولستوی

 

قلعه حیوانات / جورج اورول

 

صدسال تنهایی/ گابریل گارسیا مارکز

 

کیمیاگر/ کائلو پاپلو کوئلو

 

اندازه گیری دنیا/ دانیل کلمان

 

دریا/ جان بنویل

 

تهوع/ پل سارتر

 

شیطان و دوشیزه پریم / کائلو پاپلو کوئلو

 

طاعون / آلبر کامو

 

محاکمه / فرانتس

 

گتسبی بزرگ / فیتس جرالد

 

ماجرای عجیب سگی در شب / مارک هادون

 

سلاخ خانه شماره 5 / کرت ونه گات

 

رمان های فارسی:

 

سالهای ابری / علی اشرف درویشیان

 

همه افق / فریبا وفی

 

و  در پایان یک کتاب شعر بسیار زیبا به صورت رباعی با عنوان" باران که بیاید همه عاشق هستند" از ایرج زبردست( که رباعی اول پست نیز از ایشون هستش)

 

بیشتر این کتابها رو از  انتشارات  افق/ چشمه/ نیلوفر/ کاروان/ روشن مهر/ روشنگران و اطلاعات زنان میتونید پیدا کنید.

 

وقت توضیح نداشتم در مورد کتابها ولی اگه کسی دوست داشت میتونم اطلاعات بیشتری در اختیارش قرار بدم.کافیه پیام بگذارید.


بیشتر این کتاب ها حجیم و قطور نیستند به جز چند مورد و قیمتشونم تقریبا مناسبه.

 

امیدوارم به نمایشگاه کتاب فقط به دید خرید کتاب دانشگاهی با قیمت کم تر و پیدا کردن کتابهای نایاب درسی نگاه نکنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:1  توسط erfan  | 

امید...

برآنم، گرتو بازآیی که در پایت کنم جانی
وزین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی
امید از بخت می دارم بقای عمر چندانی
کز ابر لطف بازآید به خاک تشنه بارانی
میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی
درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی
مگر لیلی نمی داند که بی دیدار میمونش
فراخای جهان تنگ است برمجنون چو زندانی؟
دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم
ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی
نه در زلف پریشانت منِ تنها گرفتارم
که دل در بند او دارد به هر مویی پریشانی
چه فتنه است این که در چشمت به غارت می برد دلها؟
تویی در عهد ما، گر هست در شیراز فتانی
زمان رفته باز آید ولیکن صبر می باید
که مستخلص نمی گردد بهاری بی زمستانی

سعدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 23:41  توسط erfan  | 

نشد...

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ممنوع ولي لبهايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!


" فاضل نظري "


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 20:44  توسط erfan  | 

آکواریوم

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌ داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ از حمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک امرى محال و غیر ممکن است. در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچ گاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت!

می دانید چرا؟

دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود. باوری از جنس محدودیت... باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور.. باوری از ناتوانی خویش.

اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زاییده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 1:9  توسط erfan  | 

ظلم آباد

چند وقت پیش یه داستان صوتی از اینترنت دانلود کردم به اسم ظلم آباد نوشته ی علی اشرف درویشیان.

تابستون یه رمان دو جلدی از این نویسنده خونده بودم به اسم سالهای ابری که واقعا محشر بود. یعنی رمان ایرانی به این زیبایی تا حالا نخونده بودم.

همین قدربگم که این رمان رو میخونی بعد از اتمام یک صفحه ممکنه قاه قاه بزنی زیره خنده یا برعکس یک صفحه رو که تموم کنی اشک از چشمات سر ریز شه پایین.

دید خوب و جالبی هم از سالهای 1320 تا 1357 (قبل از انقلاب)بهت میده، یعنی شاید درک بکنی واقعا چرا مردم انقلاب کردن!

بگذریم ، این داستان صوتی ظلم اباد رو خیلی وقت بود ریخته بودم تو گوشی ام ولی حس گوش دادنش رو نداشتم.

تا اینکه امروز صبح  تو اتوبوس که بودم ،داشتم میرفتم دانشگاه هوس کردم به جای گوش کردن به آهنگام و چرت زدن این داستان رو گوش بدم. که هم وقت بگذره هم بار فرهنگی ام رو بچسبونم به سقف.

حالمم به شدت خوب بود یعنی فوق العاده سر حال بودم ولی وسطای گوش کردن به این اثر اشک بود که از چشام پایین میومد بغل دستی ام هنگ کرده بود اوناییم که بالا سرم مونده بودن همینطور و من بی اینکه توجهی بکنم به اونا داشتم گریه میکردم.

آدم احساساتی ای نیستم به این شدت که بخوام گریه کنم اونم چی تو جمع.

ولی ....

پیش نهاد میکنم این داستان رو گوش بدید حتماً.

متن داستانم در ادامه ی مطلب گذاشتم ولی گوش دادنش یه چیزه دیگه است.

از اینجا میتونید دانلودش کنید حجمش کمه و مدت زمان این داستان 18 دقیقه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:10  توسط erfan  | 

می پندارم ماه

به نسيمي همه راه به هم مي‌ريزد

كي دل سنگ تو را آه به هم مي‌ريزد

سنگ در بركه مي‌اندازم و مي‌پندارم

با همين سنگ زدن ماه به هم مي‌ريزد

عشق بر شانه‌ي هم چيدن چندين سنگ است

گاه مي‌ماند و ناگاه به هم مي‌ريزد

آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده‌است

دل به يك لحظه‌ي كوتاه به هم مي‌ريزد

آه! يك روز همين آه تو را ميگيرد

گاه يك كوه به يك كاه به هم مي‌ريزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:19  توسط erfan  | 

غم فقر

غم های دیگرانی که ندیدم ،غم خودم رو از یادم می بره.

سر سفره نشستیم پدرم از یک بیمار سرطانی میگه که از سسندج اومده و فقط 13 سالشه و داره اروم اروم جون میده، چون پدرش پول دواهای گرون شیمی درمانی رو نداره.

مادرم از  مدرسه اش میگه.از دختری دبیرستانی که هفته ایی 200 تا تک تومنی خرجی میگیره میاد مدرسه.

میگم مگه میشه میگه اره دقت کردم دستش نون خالیه زنگای تفریح.

وقتی تو مشکلات اونا دقیق میشی تازه میفهمی که ....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 21:31  توسط erfan  | 

یادگار دوست

امروز 8 مهر روز بزرگداشت مولانا جلال الدین محمد بلخی است.

واسه همینم با یه پست مولانایی اومدم.

بیت هایی از مولانا که استاد شهرام ناظری در آلبوم یادگار دوست خوندن.

آلبوم یادگار دوست در سال 1363 به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولوی انتشار پیدا کرد.

به نظر من اگر شخصیتی همچون شهرام ناظری نبود شاید مولانا اینچنین شناخته نمی شد.

این آلبوم رو میتونید از اینجا دانلود کنید و از اینجا گوش بدید.

برای آشنایی بیشتر با مولانا هم میتونید به این  قسمت مراجعه کنید.

شعر در ادامه ی مطلب قرار داده شده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 19:34  توسط erfan  | 

موقعیت

استاد از شاگرد خود پرسید:

چه زمانی می خواهی رویای خود را تحقق بخشی؟

شاگرد پاسخ داد:

هر زمان که موقعیت از راه برسد.

استاد گفت:

موقعیت هرگز از راه نمی رسد، همیشه در کنار توست.


+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 18:58  توسط erfan  | 

رفتم که رفتم

از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان

از من آزرده دل کی دگر بینی نشان

رفتم که رفتم ،رفتم که رفتم

از من دیوانه بگذر ، بگذر ای جانانه بگذر

هرچه بودی هرچه بودم بی خبر رفتم که رفتم، رفتم که رفتم

شمع بزم دیگران شو ،جام دست این و آن شو

هرچه بودی هرچه بودم بی خبر رفتم که رفتم، رفتم که رفتم

بعد از این ، کن فراموشم که رفتم

دیگر از دست تو می نمی نوشم که رفتم

با دل زود آشنا گشتم از دامت رها

بی وفا ،بی وفا، بی وفا، رفتم که رفتم

بی وفا ،بی وفا، بی وفا، رفتم که رفتم

 

من نمی گویم که به درد دل من گوش کنید

بهتر آن است که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید که بنالید همه

مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

رحیم معینی کرمانشاهی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 21:3  توسط erfan  | 

یار

ای صبر ، پای دار که پیمان شکست یار

کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار

برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم

یارب ، زمن چه خواست که بی من نشست یار؟

در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر

لیک آب چشم و آتش دل ، هر دو هست یار

چون قامتم کمان صفت از غم ، خمیده دید

چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار

سعدی به بندگیش کمر بسته ای ولیک

منت منه که طرفی ازین بر نبست یار

اکنون که بی وفایی یارت درست شد

در دل شکن امید که پیمان شکست یار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 9:21  توسط erfan  | 

بچه

امروز صبح مادرم بهم گفت پاشو برو بانک این قسط رو بریز. منم که اصلا حال نداشتم بعد از کلی چک و چونه قبول کردم که برم بانک.

رفتم اوونجا یه شماره گرفتم و نشستم رو صندلی. ردیف جلوی صندلی من یه پسر بچه دوساله نشسته بود. از همه چی بیشترم لپاش تو چشم بود(وووووی)

از پدر مادرشم خبری نبود.فقط یه خانم جوون این پشت کنار من نشسته بود و اصلا به بچه هه توجه نداشت.

بچه ام انقدر شیطون بود هی بر می گشت یه نمه منو نگاه می کرد میخندید بعد باز خودشو قایم می کرد.

منم که حوصله ام سر رفته بود شروع کردم به بازی کردن با این (همون تاتی تاتی ).

انقدر باحال بود . یه بار خواست از رو صندلی بیوفته که همین خانومه کنار من بلند شد نذاشت.فهمیدم که بله ایشون مادر بچه است و پدر بچه ام جلو کنار یه باجه وایساده.

داشتم با این شیطون بازی می کردم که شماره امو خوندن منم رفتم سمت باجه.این بچه هم هی بر می گشت پشت دنبال من می گشت منو پیدا کنه که بالاخره منو کنار باجه اونطرف تر دید.

 یهو دیدم از صندلی اومد پایینو داره میاد طرف من ولی وسط راه باباش برشگردوند همونجای قبلیش.

منم کرمم گرفته بود هی بهش می خندیدم اونم هی از رو صندلی میومد پایین که بیاد سمت من.

که دیگه کار خودشو کرد و از دست ددیش درفت و پرید بغل من.

وای که چقدر ملوس بود.لپشو کشیدمممم.

باباش اومد ازم گرفتشُ یکم معذرت خواهی کرد منم مثل همه تو این موقعیتا گفتم ماشالا خدانگهش داره و...

بعد یکم حواسم جمع شد به ملت دیدم بله همه زوممن رو من !

وای که چقدر حس خوبی داشت وقتی بغلش کردم.دوست دارم پدر شم ولی حیف که نمیشه و نمیشه و نخواهد شد.

کارم که تموم شد  تو بانک باهاش babay کردم و اونم اخماش رفت تو هم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 9:57  توسط erfan  | 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی 

 

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

                                      

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

 

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

 

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

 

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

 

 گله از فراق یاران و جفای روزگاران                 

 نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 0:2  توسط erfan  |